سيد ظهير الدين مرعشى

12

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

بعد از او پسرش داذمهر « 1 » بن فرّخان دوازده سال پادشاهى كرد . هيچ آفريده‌يى طمع ملك او نكرد و تا آخر عهد بنى اميّه كسى به طبرستان نيامد به سبب تزلزل و اختلافى كه در ميان ايشان واقع گشته بود ، و در مرو ابو مسلم خراسانى خروج كرد . داذمهر در آن وقت وفات يافت . فرزندى از او بازمانده بود خورشيد نام به حدّ بلوغ نرسيده بود و قابل سلطنت نبود . بنابراين داذمهر در حين وصيّت برادر خود سارويه را كه قبل ازين ذكر رفت كه شهر سارى بنام او موسوم گشت ولى عهد گردانيد به قرارى كه چون خورشيد به حدّ كمال رسيد ( برسد ) و لايق حكومت گردد مملكت را به او رجوع نمايند . چون هشت سال سارويه حكومت كرد و خورشيد به حدّ بلوغ رسيد سارويه بر همان عهد برادر خود وفا كرد حكومت را به برادرزادهء خود اصفهبد رجوع نمود . چون اصفهبد خورشيد به جاى پدر خود به حكومت بنشست . خويشان و كسان او با او بيعت كردند مثل وندرند و قهران و فرّخان كوچك كه از فرزندزادگان جشنس بن سارويه بودند . وندرند را به مرزبانى و حكومت آمل فرستاد ، و قهران را به مرزبانى كوهستان نصب نمود ، و فرخان كوچك را با خود همراه داشت و شهر خواستان بن يزدانگرد را كه خالوزادهء او بود لشكركشى داد و تمامى شهر دولايت را به عمارت درآورد ؛ و چون مملكت او به دراز كشيد غرور و پندار او زياده گشت . معارف و مشاهير را حرمت نمىنمود و ظلم و ستم بنياد كرد . مردم از بسيارى عصيان او بهانه مىطلبيدند . در زمان خليفه منصور و واقعهء ابو مسلم ، سنباد نام با خزاين بسيار نزد اصفهبد آمد . سنباد را فرمود كشتند و خزاين او را خود تصرّف نمود و نزد خليفه منصور نفرستاد . اين معنى سبب گشت كه منصور پسر خود مهدى نام را به رى فرستاد و فرمود كه پسر اصفهبد هرمز را از او بستان . گفت : پسر من خرد است طاقت اعياى سفر ندارد . مهدى به پدر نوشت و التماس عفو فرمود . منصور بنابر درخواست پسر خود از آن درگذشت و اصفهبد را تسلّى داد .

--> ( 1 ) - در اصل : راذمهر ؛ تاريخ رويان : دارمهر ؛ ابن اسفنديار : داذمهر